بیا فور رمان | سایت دانلود رمان دانلود کتاب و داستان

**فعالیت های این سایت مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد**

بیا فور رمان دات کام

دانلود رمان چشمان نرگس | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان چشمان نرگس : بهاره قربانی
تعداد صفحات رمان : ۲۶۰ صفحه
ژانر رمان : اجتماعی و عاشقانه

تصویر رمان چشمان نرگس

قسمتی از رمـان چـشـمـان نـرگـس
داره بارون میاد حتی معنی این بارون بی موقع رو هم نمیدونم سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و مثل همیشه بهش فکر کردم. به نرگس به گل مورد علاقه ام کسی که تمام این مدت تو تمام مغز و قلبم بود قلبم ازش خالی نشد اما برای افکار دیگه تو مغزم جا باز کردم این اتوبوس داره میره به شهری که ازش فراری بودم به شهری که ازش فراریم به شهری که نرگس اونجاست خانواده ام اونجاست خاطره هام، گذشته ام، صداها، منظره ها، نرگس، ته همه افکارم؛ یاد چهره اش و صداش تنهام نمیزاره انگار الآن جلوم وایستاده؛ انگار صداش میشنوم که میگه: تو چرا هر روز دنبال من میای. هر روز پشت سرش راه میرفتم فکر میکردم متوجه من نیست با فاصله کم راه میرفتم گاهی ازش جلو میزدم و نگاهش میکردم کار همیشگیم بود دلم براش تنگ میشد…

(بیشتر…)



دانلود رمان هویت گمشده | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هویت گمشده : Parya***1368
تعداد صفحات رمان : ۵۵۰ صفحه
ژانر رمان : روانشناسی و عاشقانه

دانلود رمان هویت گمشده

قسمتی از رمـان هـویـت گـمشده
دخترکِ هفت ساله، بی مهابا می دوید، زیر رگباری از ترس و وهم قرار داشت؛ مچ دست چپش را محکم بسته بود، گویی شیء یا چیز با ارزشی را در این صندوقچه ی گوشتی پنهان کرده، حمل می کرد. نگران و ترسیده، کوچه های پایین شهر را طیمیکرد تا به مقصدش که خانه کلنگی قدیمی بود برسد؛ در را باز کرد و پشت در نفسی آسوده کشید، همچون تشنه ی که به جوی آب خنکی رسیده بود. حال می توانست نفسی از اعماق وجودش بکشد و خیالش را از آنچه که به وحشتش انداخته، دور کند…

(بیشتر…)



دانلود رمان سرگشته ی ناز | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان سرگشته ی ناز : ملیحه جلیلاوی
تعداد صفحات رمان : ۳۹۹ صفحه
ژانر رمان : اجتماعی و عاشقانه

دانلود رمان سرگشته ی ناز

قسمتی از رمـان سرگـشتـه ی نـاز
هنگامی که وارد خانه شدم با دیدن سکوت محض سالن به غیر عادی بودن جو خانه پی بردم. با تعجب بیشتری سرسرای کوتاه را طی کردم و مامان گلابتون و خاله مریم گریان که دم اتاق آغا* تجمع کرده اند را دیدم. نمی دانم چرا زبانم نچرخید سوالی بپرسم!!! سوالاتی که به ذهنم خطور کردند همین ها بودند.؟ مرد؟؟ یا داره می میره؟ یا رو به قبله شده؟ البته سوال آخر کمی مسخره است چون او چند ماه است که اسیر رخت خواب شده و مانند تکه گوشتی بی جان افتاده است! این روزهای آخر هم که دیگر اسیر فرشته ی مرگ شده ولی جان نمی سپارد و این عجیب نیست…

(بیشتر…)



دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هورزاد ملکه ی آتش : فاطمه تاجیکی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۲ صفحه
ژانر رمان : تخیلی، عاشقانه

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش

قسمتی از رمـان هـورزاد مـلکه ی آتـش
آنا بهترین دوستمه و الان هشت ساله باهم دوستیم ولی گاهی اوقات می خوام از دستش سرم رو بکوبم توی دیوار. سوار جنسیس قرمز رنگم شدم. من عاشق رنگ قرمزم. منتظر انا موندم، خونمون نزدیک هم دیگه است و همیشه وقتی کلاس داشتیم با هم می رفتیم و می اومدیم. وقتی آنا سوار شد، بدون هیچ حرفی به طرف خونه حرکت کردم. دانشگاهمون زیاد تا خونه فاصله نداشت. دانشگاه آزاد واحد شمالی تهران بود و خونه ی ما توی منطقه ی سیمین هستش. راستی من هورزاد، ۱۹ سالمه. ترم دو رشته حسابداری هستم. می دونم با خودتون میگین ”آخه هورزاد چه اسمیه؟“!…

خودم هم نمی دونم دلیل انتخاب این اسم چیه! خانواده امم چیزی بهم نمی گن. آنا هم همسن خودمه و رشته حسابداری. البته اون چند ماه از من بزرگتره. پوف خدایا من دارم دیوونه می شم! آخه دلم می خواد مثل اون دوتا رمانی که آنا اسمشون رو گفت برم به یه سرزمین رویایی و ملکه بشم. دیوونه نیستما ولی خب حسم میگه می تونم بشم. وقتی به کوچه ای که خونه ی آنا بود رسیدم، وایستادم. آنا سریع پیاده شد ولی قبلش گفت: ملکه جونم قرار امشبمون با بچه ها توی پاتوق همیشگی. یادت نره!…



دانلود رمان شیرینی شیدایی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان شیرینی شیدایی : بهارک مقدم
تعداد صفحات رمان : ۱۰۳۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان شیرینی شیدایی

قسمتی از رمـان شیـرینی شـیدایـی
ساعت ۱ شب بود و تا ساعت ۶ صبح شیفتم ادامه داشت. خدایا کی می خواد تا صبح بیدار بمونه.
-دکتر توسلی به بخش اورژانس، دکتر توسلی به اورژانس…
وای خدا همینو کم داشتم. بی حال تن کرختم رو از روی صندلی بلند کردم. دستم رو به لبه ی میز گرفته بودم. ته گلوم بد جور می سوخت. روشنا: وا؟ ساورینا دو ساعته دارن صدات می کنن. کجایی تو دختر؟ با صدای گرفته گفتم: باشه… باشه دارم می رم. روشنا: حالت خوب نیست؟ نه! بدجوری سرما خوردم مثل این که. روشنا: خیلی خب تو برو مرخصی بگیر برو خونه. من می رم اورژانس. روشنا نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت: لازم نکرده اون بنده خدا که جونش رو از سر راه نیاورده تو با این حالت بدترش کنی. تو خودت اورژانس لازمی.

(بیشتر…)



دانلود رمان دلنیای عاشق | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان دلنیای عاشق : مهدیه مومنی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۵ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان دلنیای عاشق

قسمتی از رمـان دلـنـیای عـاشـق
وکیل از اتاق خارج شد و عرفان برخاست: چی شد جناب محمدی؟ آقای محمدی نزدیک عرفان ایستاد و لبخند گرمی زد پدرتون یک سری درد دل و یک و صیتنامه داشتن که براشون تنظیم کردم و خیالشون راحت شد. با اجازه دیگه میرم دفتر. عرفان باشنیدن نام وصیتنامه اخمهایش غلیظ ترشد. آقای محمدی بیش از حد ممکن قابل اعتماد بود و عرفان اینو خوب میدونست. آروم گفت: وصینامه تاکی باید مخفی باشه؟ آقای محمدی پرونده را در دست جا به جا کرد:تا بعد از فوت پدرتون…
دل عرفان لرزید آقای محمدی به وضوح غم را در چشمان قهوه ای و وحشی عرفان دید و سر به زیر انداخت: کاری نداری پسرم؟ عرفان تکانی خورد و با دستی لرزان دست آقای محمدی رافشرد….

(بیشتر…)



دانلود رمان پدر خوب | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان پدر خوب : دختر خورشید
تعداد صفحات رمان : ۶۳۱ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان پدر خوب

قسمتی از رمان پـدر خــوب
با صدای زنگوله ای بالای در به ورود دو مشتری جدید نگاه کردم… دوتا خانوم تپل مپل با آرایشای غلیظ بودن با گام های سستی وارد مغازه شدند. در وهله ی اول میتونستم تو  یه نگاه تشخیص بدم خریدار هستن یا نه…! با دیدن هیکل دختره با اون موهای بلوندش و چشمهای ریزش که زیر آرایش سیاه ماسیده، مدفون بودن فهمیدن اینکه از یه راه طولانی گشت و گزار برگشتن اصلا سخت نبود. بخصوص دستهای خالی از ساک های خرید گواه این بود که احتمالا سایز مورد نظرشون و پیدا نکردن. تجربه بهم ثابت کرده بود که آدم های هیکلی اکثرا دنبال مدل و نوع نیستن… (بیشتر…)



دانلود رمان زن کمانگیر | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان زن کمانگیر : رویا رضوی
تعداد صفحات رمان : ۱۱۹۰ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی((پیشنهاد سایت بیا فور رمان دانلود این رمان))

دانلود رمان زن کمانگیر

قسمتی از رمان زن کـمـانگـیـر
تمام اعضا و جوارح بدنم نبض میزد… اگر و مگر ها نفسم را بند آورده بودند… دل به دریا زدم و وارد آن اتاق کذایی شدم. اتاقی که جانم، تمام وجودم با چشم هایی باز و مات و بی روح… بی فروغ… بی زندگی، به سقف خیره مانده بود. زانوهایم تا شد… بدنم دیگر نبض نداشت… لرزش داشت… چنان در جایم می لرزیدم که توان تکان خوردن حتی در حد یک اینچ را هم نداشتم… تا به خودم بیایم به دیوار پشت سرم کوبیده شدم و نگاهم در نگاه به خون نشسته ی مهدی نشست… (بیشتر…)



دانلود رمان قاتل تاریکی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان قاتل تاریکی : مهدیه حسین زاده
تعداد صفحات رمان : ۴۴۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی

دانلود رمان قاتل تاریکی

قسمتی از رمان : تقریبا سربازها مارو گم کرده بودند بعد از گذشتن و از یک راه پیچ در پیچ و از بین نخل ها محافظ ها اجازه ایست دادند. همگی از فرط خستگی روی زمین نشستیم. دو تا از محافظ ها توده های برگ و خاک هایی که روی زمین بود رو توی یک چشم به هم زدن، کنار زدند. تعجب کردم..! یک در این جا بود… در رو باز کردند و همۀ مارو به داخل فرستادند و گفتن اینجا باید استراحت کنیم و فردا سوار کشتی می شیم و بعد به دبی میریم، بقیه مسیر بدون هیچ خطر و مشکلیه!..

همه از در رد شدن و هر کس یک گوشه ای نشست. انگار یک چاله کنده بودند و بالاش یک در گذاشته بودند و روش رو با خاک و برگ پوشونده بودند تا سربازهای ایرانی متوجه این مخفیگاه نشن. دیوارها نمناک بود و داخلش فقط با چراغ قوۀ محافظ ها روشن میشد. منو سحر و لیلا هر سه کنار هم نشستیم و دستهای هم رو گرفتیم. تو نگاه همه ترس موج می زد. حق داشتند! من هم دست کمی از اونا نداشتم. چند تا از دخترا هم گریه می کردند و التماس می کردند که محافظ ها برشون گردونند و پشیمونند که خواستند به اینجا بیان، ولی نگهبان بی توجه به التماس های اون ها فقط گفت: که ساکت باشیم وگرنه جامون لو میره! عده ای هم مثل ما سه تا ساکت گوشه ای نشسته بودند. سحر آروم گفت: به نظرتون ارزشش رو داشت جونمون رو به خطر بندازیم؟!



دانلود رمان توسکا | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان توسکا : هما پور اصفهانی
تعداد صفحات رمان : ۲۲۰ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی

دانلود رمان توسکا

قسمتی از رمان : چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم … طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد: توسکا تو رو خدا… بیخیال بیا بریم… طوری نشده که… دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم: اه ولم کن بابا… خیلی بزدلی به خدا… دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد… پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون… وای مامانم اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ… موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری… لبای صورتی… نگاه نافذ… نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش… ابروشو بالا انداخت و گفت: بفرمایید تو خانم… صاف ایستادم… هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش… دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد… با دست به در اشاره کرد و گفت: چرا ایستادین؟ بفرمایید داخل دیگه… یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت… نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور… طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم…



صفحه 1 از 812345بعدیصفحه آخر