دانلود رمان, دانلود رمان طنز, دانلود رمان کل کلی, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان عاشقانه, رمان بدون سانسور, سایت بیافور رمان, رمان کلکلی و طنز و عاشقانه, رمان با لینک مستقیم, دانلود رمان کل کل دار, رمان ترسناک, رمان جدید

یکشنبه , ۲۹ , مرداد , ۱۳۹۶
**این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد**
به کانال تلگرام بیا فور رمان بپیوندید
انجمن سایت بیافور رمان

رمان اسطوره دانلود از سایت بیافورمان

دانلود رمان اسطوره با لینک مستقیم برای موبایل، کامپیوتر، تبلت، آیپد، لپ تاپ
رمان اسطوره از نویسنده : پگاه رستمی (P*E*G*A*H)
تعداد صفحات رمان : ۶۱۳ صفحه
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

کاور رمان اسطوره

قسمتی از رمان اسطوره
زﯾﺮ ﺑﺎران، زﯾﺮ ﺷﻼق ﻫﺎی ﺑﯽ اﻣﺎن ﺑﻬﺎره اش اﯾﺴﺘﺎدم و ﭼﺸﻢ دوﺧﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎی رﻧﮕﺎرﻧﮓ و ﺳﺮﻧﺸﯿﻦ ﻫﺎی از دﻧﯿﺎ ﺑﯽ ‬ﺧﺒﺮﺷﺎن!
دﺳﺘﻢ را ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻨﺪ ﮐﺮدم ﮐﻪ ﻣﺒﺎدا ﺑﯿﻔﺘﻢ و ﺑﯿﺶ از اﯾﻦ ﺧﺮد ﺷﻮم، ﺑﯿﺶ از اﯾﻦ ﻟﻪ ﺷﻮم، ﺑﯿﺶ از اﯾﻦ ﺧﺮاب ﺷﻮم!‬ ﺻﺪای ﺑﻮق ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﻮﻫﺎن ﯾﺎ ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺗﯿﻎ، ﯾﺎ ﻧﻪ از آن هم ﺑﺪﺗﺮ، ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺷﻤﯿﺸﯿﺮ زﻫﺮآﻟﻮد روﺣﻢ را ﺧﺮاش ﻣﯽ دادﻧﺪ.
ﺳﺮم را‬ ﺑﻪ ﻫﻤﺎن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ دﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪ ﺑﻮد و ﻧﻤﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺗﮑﯿﻪ دادم. آب از ﻓﺮق ﺳﺮم راه ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ.
از ﺗﯿﻐﻪ ﺑﯿﻨﯽ ام ﻓﺮو ﻣﯽ‬ﭼﮑﯿﺪ و ﺗﺎ زﯾﺮ ﭼﺎﻧﻪ ام راﻫﺶ را ﺑﺎز ﻣﯽ ﮐﺮد!

(بیشتر…)



رمان سکرت دانلود از سایت بیافورمان

دانلود رمان سکرت با لینک مستقیم
دانلود برای موبایل، کامپیوتر، تبلت، آیپد، لپ تاپ

رمان سکرت از نویسنده : مهسا موحد
تعداد صفحات رمان : ۱۶۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه ، اجتماعی

تصویر رمان سکرت

قسمتی از رمان سکرت
**مدیا**
نگاهش می کنم و ضربان قلبم از عدد هزار، تجاوز می کند. آب دهانم را با چاشنی قورت می دهم و قطره اشکی بی صدا را پشتش می اندازم. هراسان، آدم هایی که دورش را احاطه کرده اند را کنار می زنم. با دیدن یاشار غرق در خون، کنارش زانو می زنم. همهمه مردم مانند مته سرم را سوراخ می کند…
-فکر کنم مُرده، خیلی خون ازش رفته…
-خیلی بد زد بهش…
-آخی، جَوون مَردم…
دست هایم بیش از قبل به لرزش می افتند و خونی که از گوش و بینی اش خارج شده، شوکی ناگهانی به قلبم وارد می کند. شین و شیونم به زمین، به آسمان می رسد:

(بیشتر…)



رمان نبات و بادام تلخ از سایت بیافورمان

دانلود با فرمت های PDF , APK , EPUB , JAR
رمان نبات و بادام تلخ نویسنده : سما جم
تعداد صفحات رمان : ۱۵۸ صفحه
ویراستار : Ghost

ژانر رمان : اجتماعی، ماجرایی، عاطفی

تصویر رمان نبات و بادام تلخ

قسمتی از رمـان نبات و بادام تلخ
-لگد بزن! خواهش می کنم. محکم و دورانی، کف دستش را روی شکم، به حرکت در آورد.
آهش درآمد، اما در هیچ نقطه ای حرکتی احساس نکرد.
از وقتی کاوه برای یک پروژه ساختمانی، به عسلویه رفته بود، زهره آرام و قرار نداشت.
هشت ماهش کامل شده بود ولی تجربه اش می گفت که وزن بچه، کمتر از دو کیلو است. بی خوابی هایش هم مزید علت بود.
شیفت های شب زایشگاه، رنجور و ضعیفش کرده بود.
کلی درس خواند، تا توانست ماما شود و در زایشگاه کوچکی واقع در حاشیه شهرشان مشغول به کار شود.
با این که از خانواده ی معمولی بودند، بخاطر همین مدرک و…

(بیشتر…)



رمان عشق آرام از سایت بیا فور رمان

دانلود با فرمت های PDF , APK , EPUB , JAR
رمان عشق آرام نویسنده : مبینا روشن
تعداد صفحات رمان : ۶۹ صفحه
ژانر رمان : طنز ، اجتماعی ، عاشقانه

عکس رمان عشق آرام

قسمتی از رمـان عشق آرام
با صداى زنگ از خواب بیدار شدم، ساعت ۹ بود. از جام بلند شدم و صورتمو شستم و یه تیکه نون خوردم و لباسامو پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون،
به سمت اتاق رها حرکت کردم… در اتاقو آروم باز کردم و رفتم تو. از حالت خوابیدنش خندم گرفت،
دهنش دو متر باز بود و بالشت رو گرفته بود بغلش؛ آروم رفتم جلو، بلند داد زدم:
-رها! بلند شو احمد سیبیلو اومد… دو متر پرید، رفت سمت لباساش و شلوارشو بر عکس پوشید تا خواست مانتوشو تنش کنه،
دیگه نتونستم جلوى خودمو بگیرم و بلند زدم زیر خنده؛ اولش گنگ نگاهم کرد و بعد به خودش اومد و گفت:
-آرام مگه دستم بهت نرسه…

(بیشتر…)



رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه از سایت بیا فور رمان

دانلود با فرمت های PDF , APK , EPUB , JAR
رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه نویسنده : Ariel
تعداد صفحات رمان : ۳۰۶ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه ، کل کلی ، اجتماعی

عکس رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه

قسمتی از رمـان گفته بودی دوستم داری بی اندازه
نمی دانم دلیل انتقامت چی بود تو فقط به فکر انتقامت بودی که گرفتی رفتی حتی پشت سرت را نگاه نکردی
نفهمیدی با دل من چه کردی هر چی فکر می کنم من سزاوار این انتقام نبودم
چیزی نگفتی فقط انتقام گرفتی اونم به جرم نکرده.
شعله های انتقامت دلم را سوزاند. تو فقط نظاره گر سوختن دلم بودی و من فقط بازنده این زمانه، که دلم را به توباخته بودم.
حالا حقم این انتقام بود. از دفتر دکتر زمانی آمدیم بیرون، هی میترا غر میزد به جونم و نق نق میکرد.
که این زمانی چقدر حرف میزنه. چیزی نداشتم بگم…

(بیشتر…)



صفحه 1 از 812345بعدیصفحه آخر