بیا4رمان | سایت دانلود رمان دانلود کتاب و داستان


نوروز 96

داستان ابراز عشق

بدون دیدگاه

داستان ابراز عشق | مطالعه به صورت آنلاین

ژانر داستان : عاشقانه، آموزنده

((داستان اختصاصی بیا فور رمان))

داستان ابراز عشق

داستان بسیار زیبای ابـــراز عــشـق
یک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى‌توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى‌کنند. برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف‌هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى‌دانند. در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند.

(بیشتر…)

5+

داستان عشق سینا و زهرا

داستان عشق سینا و زهرا

ژانر داستان عشق سینا و زهرا : عاشقانه، غمگین

سلام من سینا هستم یه پسر جنوبی دوست ندارم هویتم مجهول بمونه من یه پسر تقریبا پولدار جنوبی هستم حالا میخوام داستان زندگیمو براتون بگم من پسری بودم فوق العاده مغرور چون بخاطر وضعیت اقتصادی که داشتیم باعث شده بود بیش از حد مغرور بشم و از بچگی همینطور بار اومده بودم مغرور و لجباز هیچوقت تو زندگیم فک نمی کردم عاشق بشم چون اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم و اینا رو یه مشت خرافات میدونستم فک میکردم اصلا عشق واقعی وجود نداره یه روز صبح زود از خواب پا شدم و داشتم خودمو آماده میکردم برم دانشگاه که خواهرم گفت منو برم که یه دختر خیلی توجهمو به خودش جلب کرد از دور داشت میومد خیلی زیبا و ساده بود ماتش شده بودم نمیتونستم ازش چشم بردارم خواهرم وارد مدرسه شده بود اون دختر داشت نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر قدمش منو بیشتر بیشتر مجذوب خودش میکرد یکم نزدیک که شد فهمید دارم نگاش می کنم فورا سرشو انداخت پایین و سرعتشو بیشتر کرد و …

(بیشتر…)

5+

داستان آخه من یک دخترم

داستان آخه من یک دخترم!

ژانر داستان آخه من یک دخترم : عاشقانه، آموزنده

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد…

(بیشتر…)

4+