بیا فور رمان | سایت دانلود رمان دانلود کتاب و داستان

**فعالیت های این سایت مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد**

بیا فور رمان دات کام

دانلود رمان هراس ابدی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هراس ابدی : رقیه اروجی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۶ صفحه
ژانر رمان : درام

دانلود رمان هراس ابدی

قسمتی از رمان هـراس ابـدی
احساس عجیبی دارم… احساسی که همیشه بوده است و همیشه هم عجیب بوده است… روی تخت دراز می کشم… به احساسم فکر می کنم. به آنچه که در درونم می گذرد.. آن فکر ها چند وقتی است که مرا آشفته کرده است… نمی دانم دردم چیست… اما انگار باید بروم.. باید از این زندگی که همه چیزش تکمیل است بروم. شوهرم که عاشقش هستم و دخترم که دوستش می دارم… اما تازگی ها احساس می کنم که من دیگر نیستم.. دارم دنبال خودم میگردم. چیزی در درونم مرا وا
می دارد تا این زندگی  را رها کنم… تا خودم هم برای مدتی رها شوم… شاید خسته ام… (بیشتر…)

دانلود رمان پدر خوب | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان پدر خوب : دختر خورشید
تعداد صفحات رمان : ۶۳۱ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان پدر خوب

قسمتی از رمان پـدر خــوب
با صدای زنگوله ای بالای در به ورود دو مشتری جدید نگاه کردم… دوتا خانوم تپل مپل با آرایشای غلیظ بودن با گام های سستی وارد مغازه شدند. در وهله ی اول میتونستم تو  یه نگاه تشخیص بدم خریدار هستن یا نه…! با دیدن هیکل دختره با اون موهای بلوندش و چشمهای ریزش که زیر آرایش سیاه ماسیده، مدفون بودن فهمیدن اینکه از یه راه طولانی گشت و گزار برگشتن اصلا سخت نبود. بخصوص دستهای خالی از ساک های خرید گواه این بود که احتمالا سایز مورد نظرشون و پیدا نکردن. تجربه بهم ثابت کرده بود که آدم های هیکلی اکثرا دنبال مدل و نوع نیستن… (بیشتر…)

دانلود رمان اقیانوس خورشید | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان اقیانوس خورشید : هستی.ق
تعداد صفحات رمان : ۴۶۰ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، رازآلود

دانلود رمان اقیانوس خورشید

قسمتی از رمان اقـیـانـوس خـورشـیـد
پنجره چوبی زوار در رفته اتاقم را با صدای ترق و تروق زیادی باز کردم و دستم را زیر باران گرفتم، خنکای قطرات آب تا اعماق وجودم را غرق لذت کرد… ریه های رنجورم پر شد از بوی خوش خاک خیس، بعد از آن کابوس تلخ و طاقت فرسا، یک نفس تازگی حالم را بهتر می کرد… صدای گرفته و پر تحکمش در خانه پیچید، بلند صدایم میزد… آهی کشیدم و پنجره را به روی لذت بارانی ام بستم و پاسخ دادم: الان میام… موهایم را با دست پیچاندم و با کش بستم و با عجله از اتاق بیرون آمدم، دوست نداشت زیاد منتظر بماند.. روی زمین جلوی تلویزیون قدیمی، سفره ی کوچکی انداخته بود و صبحانه میخورد…

(بیشتر…)

دانلود رمان زن کمانگیر | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان زن کمانگیر : رویا رضوی
تعداد صفحات رمان : ۱۱۹۰ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، معمایی((پیشنهاد سایت بیا فور رمان دانلود این رمان))

دانلود رمان زن کمانگیر

قسمتی از رمان زن کـمـانگـیـر
تمام اعضا و جوارح بدنم نبض میزد… اگر و مگر ها نفسم را بند آورده بودند… دل به دریا زدم و وارد آن اتاق کذایی شدم. اتاقی که جانم، تمام وجودم با چشم هایی باز و مات و بی روح… بی فروغ… بی زندگی، به سقف خیره مانده بود. زانوهایم تا شد… بدنم دیگر نبض نداشت… لرزش داشت… چنان در جایم می لرزیدم که توان تکان خوردن حتی در حد یک اینچ را هم نداشتم… تا به خودم بیایم به دیوار پشت سرم کوبیده شدم و نگاهم در نگاه به خون نشسته ی مهدی نشست… (بیشتر…)

دانلود رمان پیر شدیم اما بزرگ نه | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان پیر شدیم اما بزرگ نه : هستی کیانی
تعداد صفحات رمان : ۲۵۸ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی، معمایی, غم انگیز، پلیسی

دانلود رمان پیر شدیم اما بزرگ نه

قسمتی از رمان پـیر شدیـم امـا بـزرگ نه
صدا هایی گنگ و مبهم از درون مغرش ، درست جاییی که نگه دارنده ی خاطرات دورش بود در گوشش اکو می شدند و روان او را به بازی می گرفتند. تمام محتویات معده اش تا سر گلویش بالا می آمدند و به پایین فرو می رفتند، مزه ی تلخی در گلویش حس کرد. دست هایش بی حس، بی جان و متشنج بودند، تمامی عکس ها را از پاکت زرد رنگ بیرون کشید. اولین عکس: لرزش شدید بدنش، دومین عکس: عق زد… سومین عکس: مردمک چشمانش به بالای پلک هایش رفت و چشم هایش را سفیدی پوشاند… (بیشتر…)

دانلود رمان قاتل تاریکی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان قاتل تاریکی : مهدیه حسین زاده
تعداد صفحات رمان : ۴۴۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی

دانلود رمان قاتل تاریکی

قسمتی از رمان : تقریبا سربازها مارو گم کرده بودند بعد از گذشتن و از یک راه پیچ در پیچ و از بین نخل ها محافظ ها اجازه ایست دادند. همگی از فرط خستگی روی زمین نشستیم. دو تا از محافظ ها توده های برگ و خاک هایی که روی زمین بود رو توی یک چشم به هم زدن، کنار زدند. تعجب کردم..! یک در این جا بود… در رو باز کردند و همۀ مارو به داخل فرستادند و گفتن اینجا باید استراحت کنیم و فردا سوار کشتی می شیم و بعد به دبی میریم، بقیه مسیر بدون هیچ خطر و مشکلیه!..

همه از در رد شدن و هر کس یک گوشه ای نشست. انگار یک چاله کنده بودند و بالاش یک در گذاشته بودند و روش رو با خاک و برگ پوشونده بودند تا سربازهای ایرانی متوجه این مخفیگاه نشن. دیوارها نمناک بود و داخلش فقط با چراغ قوۀ محافظ ها روشن میشد. منو سحر و لیلا هر سه کنار هم نشستیم و دستهای هم رو گرفتیم. تو نگاه همه ترس موج می زد. حق داشتند! من هم دست کمی از اونا نداشتم. چند تا از دخترا هم گریه می کردند و التماس می کردند که محافظ ها برشون گردونند و پشیمونند که خواستند به اینجا بیان، ولی نگهبان بی توجه به التماس های اون ها فقط گفت: که ساکت باشیم وگرنه جامون لو میره! عده ای هم مثل ما سه تا ساکت گوشه ای نشسته بودند. سحر آروم گفت: به نظرتون ارزشش رو داشت جونمون رو به خطر بندازیم؟!

دانلود رمان توسکا | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان توسکا : هما پور اصفهانی
تعداد صفحات رمان : ۲۲۰ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی

دانلود رمان توسکا

قسمتی از رمان : چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم … طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد: توسکا تو رو خدا… بیخیال بیا بریم… طوری نشده که… دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم: اه ولم کن بابا… خیلی بزدلی به خدا… دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد… پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون… وای مامانم اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ… موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری… لبای صورتی… نگاه نافذ… نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش… ابروشو بالا انداخت و گفت: بفرمایید تو خانم… صاف ایستادم… هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش… دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد… با دست به در اشاره کرد و گفت: چرا ایستادین؟ بفرمایید داخل دیگه… یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت… نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور… طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم…

دانلود رمان جابریل | PDF, APK, ePub, JAR
(جلد دوم رمان رافائل)

نویسنده رمان جابریل : دی بی رینولدز | Debbie Reynolds
مترجم : مهرداد مراد

تعداد صفحات رمان : ۴۲۷ صفحه
ژانر رمان : ترسناک، پلیسی، هیجانی, فانتزی

دانلود رمان جابریل

قسمتی از رمان : جابریل چهره اصلی شیطان در جهان نوین است. برای جان هیچ انسانی ارزش قائل نیست. هرکسی را که اراده کند، به اسارت می کشد و بنده خود می گرداند. از هر چیزی خوشش بیاید، آن را می رباید و هرکس را که در مقابلش قد علم کند، به نابودی می کشد. سیندیا که از لس آنجلس و خون آشام اغواگرش گریخته است، به شغلی که در هوستن به دست آورده است، به چشم یک پناهگاه می نگرد. جایی که در آن می تواند قلب شکسته اش را ترمیم کند. اما تگزاس شهری برای تعطیلات و خوش گذرانی نیست. سیندیا با یک دشمن واقعی روبرو می شود. جابریل خون آشامی است که برای فرو نشاندن آتش شهوتش، غنی ساختن خزانه اش و توسعه قدرتش از همه خطوط قرمز عبور می کند…

دانلود رمان شرط میبندی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان شرط میبندی : مهتاب ام تی
تعداد صفحات رمان : ۱۰۵ صفحه
ژانر رمان : طنز، کل کلی، عاشقانه

دانلود رمان شرط میبندی

قسمتی از رمان : پریدم تو اتاقم و در کمدمو باز کردم، اوووف حالا چی بپوشم، دست کردم تو کمد و شلوار جین سرمه ایم و با مانتو مشکیم و در آوردمو سریع پوشیدمشون و رفتم جلو آیینه به خودم نگاه کردم: چشم ای طوسی، بینی قلمی، لب های قلوهی… ااای وااای خاک تو سرت نفس دیرت شده اونوقت نشستی اینجا داری خودتو دید میزنی؟؟ سریع مو های بلندمو که تا کمرم می رسید بالای سرم محکم بستم یه مقنعه مشکی هم سرم کردم کیفم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون از نرده ها سر خوردم و اومدم پایین سریع وارد پارکینگ شدم، سوار جنسیس قرمزم شدمو حرکت کردم سمت خونه ی باران…

دانلود رمان پیمان قلب ها | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان پیمان قلب ها : خدیجه سیفی
تعداد صفحات رمان : ۱۲۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، خانوادگی

دانلود رمان پیمان قلب ها

قسمتی از رمان : پدر از اینکه می توانست سقفی بالای سر داشته باشد راضی به نظر می رسید. در این لحظه خانم بلند شد. رو به مادر کرد و با لحن سرد و محکم گفت: آخر باغ خونه کوچکی هست پانزده سالی می شه که کسی از اون جا استفاده نکرده. کارگر قبلی شبا به خونه ی خودش می رفت. نمی خواد امروز سرکار بیایین. خونه رو تمیز کنید و از فردا صبح اینجا باشین. صبر کنید مقداری وسایل شوینده بهتون بدم بعد به آشپزخانه رفت و با مقداری وسایل برگشت. همه اجازه خواستند و از عمارت خارج شدند. غزاله از اینکه از آن جو سنگین آزاد شده بود احساس راحتی می کرد. راننده برای نشان دادن خانه جلو افتاد. از دور خانه را نشان داد و برگشت. خانه که نمی شد گفت مخروبه ای بیش نبود. تار های عنکبوت جلوی در و پنجره ها را گرفته بود. داخل ساختمان پر از وسایل شکسته و اثاثیه کهنه و پوسیده بود. هر چه داخل ساختمان به درد نمی خورد آنجا ریخته بودند. مینا به طرف مادر برگشت و گفت: مامان اینجا می خواهیم زندگی کنیم؟ مادر با لحن غم انگیزی گفت: تمیزش می کنیم آستین ها را بالا زد و دست به کار شدند. پدر و بچه ها همه وسایل داخل اتاق را بیرون ریختند و مادر به جدا کردن آنها مشغول شد. از آن همه وسایل فقط مقدار کمی به دردشان می خورد بقیه پوسیده و از کار افتاده بودند…

صفحه 2 از 1612345بعدی10بعدیصفحه آخر