بیا فور رمان | سایت دانلود رمان دانلود کتاب و داستان

**فعالیت های این سایت مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد**

بیا فور رمان دات کام

دانلود رمان دقایقی تا نیمه شب | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان دقایقی تا نیمه شب : Fatima.N
تعداد صفحات رمان : ۳۱۱ صفحه
ژانر رمان : ترسناک، تخیلی، معمایی، تراژدی

تصویر رمان دقایقی تا نیمه شب

قسمتی از رمـان دقـایقی تـا نیمه شـب
بیشتر اوقات بلاهایی که سر آدم میاد تقصیر خودشه و خودش باعث اون اتفاقاست… ولی گاهی هم نمیشه جلوی حوادث ناگوار رو گرفت… وقایع رو هم تاثیر میذارن… بال زدن یه پروانه اینجا ممکنه تبدیل به یه طوفان کیلومترها اون ور تر بشه… ممکنه من یه موز بخورم و پوستشو روی زمین بندازم. یه مرد با عجله داره میدوه که به اتوبوس برسه ولی پاش روی موز میره و میخوره زمین. شاید چند ثانیه بیشتر نشه ولی… بلند میشه و خودشو می تکونه و دوباره راه میفته…

اتوبوس رو از دست میده و مجبور میشه با اتوبوس بعدی بره… اتوبوس تصادف میکنه و همه مردم توش میمیرن… آیا من مسئول مرگ مرد هستم؟! یا بقالی که موز رو به من فروخته؟ یا باغبانی که موز رو پرورش داده؟ گاهی اوقات تشخیص حق از باطل و خیر از شر خیلی سخت میشه… برای همینه که میگن از هر پنج تا قاضی یکیش جاش وسط جهنمه… قضاوت در مورد دیگران، انتخاب، حقیقت، و… و… و… خیلی موارد دیگه هستن که با بزرگتر شدن میفهمیم که با هم تداخل دارن و یکی از یکی تلخ تر و غم انگیز ترن



دانلود رمان چشمان نرگس | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان چشمان نرگس : بهاره قربانی
تعداد صفحات رمان : ۲۶۰ صفحه
ژانر رمان : اجتماعی و عاشقانه

تصویر رمان چشمان نرگس

قسمتی از رمـان چـشـمـان نـرگـس
داره بارون میاد حتی معنی این بارون بی موقع رو هم نمیدونم سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و مثل همیشه بهش فکر کردم. به نرگس به گل مورد علاقه ام کسی که تمام این مدت تو تمام مغز و قلبم بود قلبم ازش خالی نشد اما برای افکار دیگه تو مغزم جا باز کردم این اتوبوس داره میره به شهری که ازش فراری بودم به شهری که ازش فراریم به شهری که نرگس اونجاست خانواده ام اونجاست خاطره هام، گذشته ام، صداها، منظره ها، نرگس، ته همه افکارم؛ یاد چهره اش و صداش تنهام نمیزاره انگار الآن جلوم وایستاده؛ انگار صداش میشنوم که میگه: تو چرا هر روز دنبال من میای. هر روز پشت سرش راه میرفتم فکر میکردم متوجه من نیست با فاصله کم راه میرفتم گاهی ازش جلو میزدم و نگاهش میکردم کار همیشگیم بود دلم براش تنگ میشد…

(بیشتر…)



دانلود رمان هویت گمشده | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هویت گمشده : Parya***1368
تعداد صفحات رمان : ۵۵۰ صفحه
ژانر رمان : روانشناسی و عاشقانه

دانلود رمان هویت گمشده

قسمتی از رمـان هـویـت گـمشده
دخترکِ هفت ساله، بی مهابا می دوید، زیر رگباری از ترس و وهم قرار داشت؛ مچ دست چپش را محکم بسته بود، گویی شیء یا چیز با ارزشی را در این صندوقچه ی گوشتی پنهان کرده، حمل می کرد. نگران و ترسیده، کوچه های پایین شهر را طیمیکرد تا به مقصدش که خانه کلنگی قدیمی بود برسد؛ در را باز کرد و پشت در نفسی آسوده کشید، همچون تشنه ی که به جوی آب خنکی رسیده بود. حال می توانست نفسی از اعماق وجودش بکشد و خیالش را از آنچه که به وحشتش انداخته، دور کند…

(بیشتر…)



دانلود رمان سرگشته ی ناز | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان سرگشته ی ناز : ملیحه جلیلاوی
تعداد صفحات رمان : ۳۹۹ صفحه
ژانر رمان : اجتماعی و عاشقانه

دانلود رمان سرگشته ی ناز

قسمتی از رمـان سرگـشتـه ی نـاز
هنگامی که وارد خانه شدم با دیدن سکوت محض سالن به غیر عادی بودن جو خانه پی بردم. با تعجب بیشتری سرسرای کوتاه را طی کردم و مامان گلابتون و خاله مریم گریان که دم اتاق آغا* تجمع کرده اند را دیدم. نمی دانم چرا زبانم نچرخید سوالی بپرسم!!! سوالاتی که به ذهنم خطور کردند همین ها بودند.؟ مرد؟؟ یا داره می میره؟ یا رو به قبله شده؟ البته سوال آخر کمی مسخره است چون او چند ماه است که اسیر رخت خواب شده و مانند تکه گوشتی بی جان افتاده است! این روزهای آخر هم که دیگر اسیر فرشته ی مرگ شده ولی جان نمی سپارد و این عجیب نیست…

(بیشتر…)



دانلود رمان همخانه ارواح | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان همخانه ارواح : فاطمه۰۷۸
تعداد صفحات رمان : ۲۱۲ صفحه
ژانر رمان : ترسناک، معمایی

دانلود رمان همخانه ارواح

قسمتی از رمـان هـمخـانه ارواح
به حوض آبی رنگ رو به روی باغچه چشم دوختم. هنوز هم مادرم رو با لبخند دندون نما و دامن گل گلی و لباس های رنگارنگش می دیدم. مادری که پونزده ساله دیگه
نیست. با صدای بوق ماشین ارغوان از خاطراتم دست کشیدم. مادر جون به سمت ماشین رفت و دست من رو با دست های کم جونش به اون سمت کشوند، صدای ناله ام بلند شد: آخ آخ! مادر جون، خودم داشتم می رفتم. مثل مادر هایی که نگران کودک چهار سالشونن نگاهم کرد و انگشت اشاره اش رو جلوی دهنم گذاشت. هیس! هیچی نگو! می خوام بهش بگم یه تار مو از اون موهای مشکیت کم بشه یا رنگ بشه من این دختره گیس بریده رو خفه می کنم. ارغوان دوستم به این حرفای مادر جون عادت داشت گفت: مگه بچه یتیم گیر آوردید؟

(بیشتر…)



دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هورزاد ملکه ی آتش : فاطمه تاجیکی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۲ صفحه
ژانر رمان : تخیلی، عاشقانه

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش

قسمتی از رمـان هـورزاد مـلکه ی آتـش
آنا بهترین دوستمه و الان هشت ساله باهم دوستیم ولی گاهی اوقات می خوام از دستش سرم رو بکوبم توی دیوار. سوار جنسیس قرمز رنگم شدم. من عاشق رنگ قرمزم. منتظر انا موندم، خونمون نزدیک هم دیگه است و همیشه وقتی کلاس داشتیم با هم می رفتیم و می اومدیم. وقتی آنا سوار شد، بدون هیچ حرفی به طرف خونه حرکت کردم. دانشگاهمون زیاد تا خونه فاصله نداشت. دانشگاه آزاد واحد شمالی تهران بود و خونه ی ما توی منطقه ی سیمین هستش. راستی من هورزاد، ۱۹ سالمه. ترم دو رشته حسابداری هستم. می دونم با خودتون میگین ”آخه هورزاد چه اسمیه؟“!…

خودم هم نمی دونم دلیل انتخاب این اسم چیه! خانواده امم چیزی بهم نمی گن. آنا هم همسن خودمه و رشته حسابداری. البته اون چند ماه از من بزرگتره. پوف خدایا من دارم دیوونه می شم! آخه دلم می خواد مثل اون دوتا رمانی که آنا اسمشون رو گفت برم به یه سرزمین رویایی و ملکه بشم. دیوونه نیستما ولی خب حسم میگه می تونم بشم. وقتی به کوچه ای که خونه ی آنا بود رسیدم، وایستادم. آنا سریع پیاده شد ولی قبلش گفت: ملکه جونم قرار امشبمون با بچه ها توی پاتوق همیشگی. یادت نره!…



دانلود رمان شیرینی شیدایی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان شیرینی شیدایی : بهارک مقدم
تعداد صفحات رمان : ۱۰۳۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان شیرینی شیدایی

قسمتی از رمـان شیـرینی شـیدایـی
ساعت ۱ شب بود و تا ساعت ۶ صبح شیفتم ادامه داشت. خدایا کی می خواد تا صبح بیدار بمونه.
-دکتر توسلی به بخش اورژانس، دکتر توسلی به اورژانس…
وای خدا همینو کم داشتم. بی حال تن کرختم رو از روی صندلی بلند کردم. دستم رو به لبه ی میز گرفته بودم. ته گلوم بد جور می سوخت. روشنا: وا؟ ساورینا دو ساعته دارن صدات می کنن. کجایی تو دختر؟ با صدای گرفته گفتم: باشه… باشه دارم می رم. روشنا: حالت خوب نیست؟ نه! بدجوری سرما خوردم مثل این که. روشنا: خیلی خب تو برو مرخصی بگیر برو خونه. من می رم اورژانس. روشنا نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت: لازم نکرده اون بنده خدا که جونش رو از سر راه نیاورده تو با این حالت بدترش کنی. تو خودت اورژانس لازمی.

(بیشتر…)



دانلود رمان دلنیای عاشق | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان دلنیای عاشق : مهدیه مومنی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۵ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان دلنیای عاشق

قسمتی از رمـان دلـنـیای عـاشـق
وکیل از اتاق خارج شد و عرفان برخاست: چی شد جناب محمدی؟ آقای محمدی نزدیک عرفان ایستاد و لبخند گرمی زد پدرتون یک سری درد دل و یک و صیتنامه داشتن که براشون تنظیم کردم و خیالشون راحت شد. با اجازه دیگه میرم دفتر. عرفان باشنیدن نام وصیتنامه اخمهایش غلیظ ترشد. آقای محمدی بیش از حد ممکن قابل اعتماد بود و عرفان اینو خوب میدونست. آروم گفت: وصینامه تاکی باید مخفی باشه؟ آقای محمدی پرونده را در دست جا به جا کرد:تا بعد از فوت پدرتون…
دل عرفان لرزید آقای محمدی به وضوح غم را در چشمان قهوه ای و وحشی عرفان دید و سر به زیر انداخت: کاری نداری پسرم؟ عرفان تکانی خورد و با دستی لرزان دست آقای محمدی رافشرد….

(بیشتر…)



دانلود رمان خلاء | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان خلاء : شراره ارکات
تعداد صفحات رمان : ۲۴۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان خلاء

قسمتی از رمـان خـلاء
بالاخره بعد از چند دقیقه هواپیما به زمین نشست. وسط انبوهی از جمعیت به زور تونستم ببینمش. دست هایش را چند بار تکون داد. با قدم های بلندم خودم رو بهش رسوندم… حالا در چند قدمیش بودم. بدون حرف دست هاش رو باز کرد. به آغوشش رفتم و محکم به خودم فشردمش. چند بار بوش رو استشمام کردم. انگار با این کارم قلبم آرام می گرفت، اما… ریموت سورنتو رو زدم میخواستم سوار شم که زنگ گوشیم به صدا در اومد… با دیدن اسمش لبخندی زدم و تصمیم گرفتم اذیتش کنم… سوار ماشین شدم و استارت رو زدم. بازم زنگ زد، اتصال رو زدم و رو اسپیکر گذاشتم… جانم؟

(بیشتر…)



دانلود رمان خانه سیاه است | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان خانه سیاه است : هدی بهرامی نیا
تعداد صفحات رمان : ۱۹۴ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، پلیسی

دانلود رمان خانه سیاه است

قسمتی از رمان خـانه سـیاه است
یه امانتی برات آوردم آقا… یه امانتی به بزرگی همه دنیام. برام نگهش دار، حفظش کن. می سپارمش دست تو… بذار خیالم جمع باشه دست خوب کسی سپردم زندگیمو، زندگیمو بیمۀ لطفت کن. این زندگی رو برام نگهدار، بهم ببخششتکیه زدم به نرده های پنجره فولاد… آقا دلامون رو بهم گره بزن، گره هاشو انقدر کور کن که هیچ دستی نتونه بازش کنه… یه قفلی باشه که هیچ کس به هوسِ باز کردنش نیفته. دستم به سبزه های گره زده رفت. انگشت چرخاندم که گره بزنم، دستی رو انگشتانم نشست. گرما از بند بند وجودم بالا رفت…

همیشه می گن گره روی گره بقیه نزن، گره هاشو بازکن تا یکی از مشکل خودت گره باز کنه. بیا گره اشو باز کنیم تا هیچ وقت توی زندگی خودمون گره نیفته. کلنجار چند دقیقه ای مان دو نوار سبز رنگ شد. جایی نزدیک قلبم. جایی نزدیک قلبش… آخ قلبم… آخ قلبم… 



صفحه 1 از 1312345بعدی10بعدیصفحه آخر