دانلود رمان, دانلود رمان طنز, دانلود رمان کل کلی, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان عاشقانه, رمان بدون سانسور, سایت بیافور رمان, رمان کلکلی و طنز و عاشقانه, رمان با لینک مستقیم, دانلود رمان کل کل دار, رمان ترسناک, رمان جدید

شنبه , ۲۸ , مرداد , ۱۳۹۶
**این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد**
به کانال تلگرام بیا فور رمان بپیوندید
انجمن سایت بیافور رمان

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان هورزاد ملکه ی آتش : فاطمه تاجیکی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۲ صفحه
ژانر رمان : تخیلی، عاشقانه

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش

قسمتی از رمـان هـورزاد مـلکه ی آتـش
آنا بهترین دوستمه و الان هشت ساله باهم دوستیم ولی گاهی اوقات می خوام از دستش سرم رو بکوبم توی دیوار. سوار جنسیس قرمز رنگم شدم. من عاشق رنگ قرمزم. منتظر انا موندم، خونمون نزدیک هم دیگه است و همیشه وقتی کلاس داشتیم با هم می رفتیم و می اومدیم. وقتی آنا سوار شد، بدون هیچ حرفی به طرف خونه حرکت کردم. دانشگاهمون زیاد تا خونه فاصله نداشت. دانشگاه آزاد واحد شمالی تهران بود و خونه ی ما توی منطقه ی سیمین هستش. راستی من هورزاد، ۱۹ سالمه. ترم دو رشته حسابداری هستم. می دونم با خودتون میگین ”آخه هورزاد چه اسمیه؟“!…

خودم هم نمی دونم دلیل انتخاب این اسم چیه! خانواده امم چیزی بهم نمی گن. آنا هم همسن خودمه و رشته حسابداری. البته اون چند ماه از من بزرگتره. پوف خدایا من دارم دیوونه می شم! آخه دلم می خواد مثل اون دوتا رمانی که آنا اسمشون رو گفت برم به یه سرزمین رویایی و ملکه بشم. دیوونه نیستما ولی خب حسم میگه می تونم بشم. وقتی به کوچه ای که خونه ی آنا بود رسیدم، وایستادم. آنا سریع پیاده شد ولی قبلش گفت: ملکه جونم قرار امشبمون با بچه ها توی پاتوق همیشگی. یادت نره!…



دانلود رمان شیرینی شیدایی | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان شیرینی شیدایی : بهارک مقدم
تعداد صفحات رمان : ۱۰۳۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان شیرینی شیدایی

قسمتی از رمـان شیـرینی شـیدایـی
ساعت ۱ شب بود و تا ساعت ۶ صبح شیفتم ادامه داشت. خدایا کی می خواد تا صبح بیدار بمونه.
-دکتر توسلی به بخش اورژانس، دکتر توسلی به اورژانس…
وای خدا همینو کم داشتم. بی حال تن کرختم رو از روی صندلی بلند کردم. دستم رو به لبه ی میز گرفته بودم. ته گلوم بد جور می سوخت. روشنا: وا؟ ساورینا دو ساعته دارن صدات می کنن. کجایی تو دختر؟ با صدای گرفته گفتم: باشه… باشه دارم می رم. روشنا: حالت خوب نیست؟ نه! بدجوری سرما خوردم مثل این که. روشنا: خیلی خب تو برو مرخصی بگیر برو خونه. من می رم اورژانس. روشنا نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت: لازم نکرده اون بنده خدا که جونش رو از سر راه نیاورده تو با این حالت بدترش کنی. تو خودت اورژانس لازمی.

(بیشتر…)



دانلود رمان دلنیای عاشق | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان دلنیای عاشق : مهدیه مومنی
تعداد صفحات رمان : ۲۱۵ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان دلنیای عاشق

قسمتی از رمـان دلـنـیای عـاشـق
وکیل از اتاق خارج شد و عرفان برخاست: چی شد جناب محمدی؟ آقای محمدی نزدیک عرفان ایستاد و لبخند گرمی زد پدرتون یک سری درد دل و یک و صیتنامه داشتن که براشون تنظیم کردم و خیالشون راحت شد. با اجازه دیگه میرم دفتر. عرفان باشنیدن نام وصیتنامه اخمهایش غلیظ ترشد. آقای محمدی بیش از حد ممکن قابل اعتماد بود و عرفان اینو خوب میدونست. آروم گفت: وصینامه تاکی باید مخفی باشه؟ آقای محمدی پرونده را در دست جا به جا کرد:تا بعد از فوت پدرتون…
دل عرفان لرزید آقای محمدی به وضوح غم را در چشمان قهوه ای و وحشی عرفان دید و سر به زیر انداخت: کاری نداری پسرم؟ عرفان تکانی خورد و با دستی لرزان دست آقای محمدی رافشرد….

(بیشتر…)



دانلود رمان خلاء | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان خلاء : شراره ارکات
تعداد صفحات رمان : ۲۴۳ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

دانلود رمان خلاء

قسمتی از رمـان خـلاء
بالاخره بعد از چند دقیقه هواپیما به زمین نشست. وسط انبوهی از جمعیت به زور تونستم ببینمش. دست هایش را چند بار تکون داد. با قدم های بلندم خودم رو بهش رسوندم… حالا در چند قدمیش بودم. بدون حرف دست هاش رو باز کرد. به آغوشش رفتم و محکم به خودم فشردمش. چند بار بوش رو استشمام کردم. انگار با این کارم قلبم آرام می گرفت، اما… ریموت سورنتو رو زدم میخواستم سوار شم که زنگ گوشیم به صدا در اومد… با دیدن اسمش لبخندی زدم و تصمیم گرفتم اذیتش کنم… سوار ماشین شدم و استارت رو زدم. بازم زنگ زد، اتصال رو زدم و رو اسپیکر گذاشتم… جانم؟

(بیشتر…)



دانلود رمان خانه سیاه است | PDF, APK, ePub, JAR

نویسنده رمان خانه سیاه است : هدی بهرامی نیا
تعداد صفحات رمان : ۱۹۴ صفحه
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، پلیسی

دانلود رمان خانه سیاه است

قسمتی از رمان خـانه سـیاه است
یه امانتی برات آوردم آقا… یه امانتی به بزرگی همه دنیام. برام نگهش دار، حفظش کن. می سپارمش دست تو… بذار خیالم جمع باشه دست خوب کسی سپردم زندگیمو، زندگیمو بیمۀ لطفت کن. این زندگی رو برام نگهدار، بهم ببخششتکیه زدم به نرده های پنجره فولاد… آقا دلامون رو بهم گره بزن، گره هاشو انقدر کور کن که هیچ دستی نتونه بازش کنه… یه قفلی باشه که هیچ کس به هوسِ باز کردنش نیفته. دستم به سبزه های گره زده رفت. انگشت چرخاندم که گره بزنم، دستی رو انگشتانم نشست. گرما از بند بند وجودم بالا رفت…

همیشه می گن گره روی گره بقیه نزن، گره هاشو بازکن تا یکی از مشکل خودت گره باز کنه. بیا گره اشو باز کنیم تا هیچ وقت توی زندگی خودمون گره نیفته. کلنجار چند دقیقه ای مان دو نوار سبز رنگ شد. جایی نزدیک قلبم. جایی نزدیک قلبش… آخ قلبم… آخ قلبم… 



صفحه 1 از 812345بعدیصفحه آخر