بیا فور رمان , دانلود رمان , رمان جدید , رمان ایرانی , سایت رمان , Bia4Roman

پنج شنبه , ۰۸ , تیر , ۱۳۹۶
**این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد**
به کانال تلگرام بیا فور رمان بپیوندید

دانلود رمان بادیگارد اجباری از سایت بیا فور رمان

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان بادیگارد اجباری PDF,APK, ePub

ژانر رمان بادیگارد اجباری : عاشقانه، کل کلی، پلیسی

خلاصه ای از رمان بادیگارد اجباری : رمان بادیگارد اجباری من درمورد یه آقای پلیس مغرور و یه خانم نویسنده شیطونه که این آقای پلیس ما بنا به دلایلی مجبور میشه بادیگارد این خانم نویسنده بشه.
این خانم نویسنده ناخواسته این آقای پلیسو مجبور به کارایی میکنه که واسه آقای پلیس تصورشم وحشتناکه...
اه لعنتی دلم نمی خواد این ماموریت رو برم، آخه خیر سرم سرگردم برم بشم محافظ شخصی یه جوجه نویسنده چون کاراش خیلی خوبه و شهرت جهانی پیدا کرده.
اه نمیخوام! صدای در بلند شد! –بفرمایید! سروان رضوی اومد تو اتاق و احترام گذاشت!
با سر بهش اشاره کردم که چکار داری؟

سروان رضوی: جناب سرگرد جناب سرهنگ تو اتاق شون منتظرتون هستن!
عصبی نگاش کردم که ترسید و دستپاچه گفت: اجازه ی مرخصی میدید قربان؟ حرصی گفتم: مرخصی!
رضوی احترام گذاشت و رفت منم از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق جناب سرهنگ و در زدم!
سرهنگ سمیعی: بیا داخل! درو باز کردم و رفتم تو اتاق و احترام نظامی گذاشتم.
سرهنگ سمیعی: رستاخیز چرا اینجوری اومدی؟ مگه قرار نبود امروز واسه محافظت از خانم بزرگمهر بری؟
–جناب سرهنگ چرا این جوجه نویسنده باید محافظ شخصی داشته باشه!؟

سرهنگ سمیعی اخم وحشتناکی کرد و عصبی گفت: یعنی تو نمیدونی چرا باید ازش محافظت کنی؟
چون اون بیشتر از بقیه در خطره چون هم معروف تره هم محبوب تر…
زود برو خونه و وسایل تو جمع کن و بیا، به اندازه ی یا ماه لباس بردار!
دارم میرم خونه ی خودم دیگه چرا لباس بردارم؟
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: الان ساعت هشته ده اینجا باش! –ولی جناب سرهنگ…
سرهنگ سمیعی نزاشت بقیه حرف مو بزنم و عصبی بهم توپید: رستاخیز مگه نشنیدی چی گفتم؟
زود برو وسایل تو جمع کن و بیا! با لحن ناراحتی گفتم: وسایلم تو اتاقمه!
سرهنگ سمیعی لبخند زد و گفت: خوبه پس خودت با راننده ون میری دنبال خانم بزرگمهر…

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی